روانشناسی و آموزش و پرورش کودکان

به سادگی نگذریم................
نویسنده : لیلا شیاسی - ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ،۱۳٩۱
 

داستانی تأمل برانگیز

 

نام من میلدرد است؛

من قبلاً در دی‌موآن در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.

با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن

شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام. نام یکی از این شاگردانم رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم.



رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.



در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و

خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم." امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.



یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.

خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن

توانایی تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه

خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.



چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تکنوازی آینده به منزل همهء

شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".

توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."  او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.



نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار

او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.



برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"


رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی

اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.


بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.


سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!  چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌تواند بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."



چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را

نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز

مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.



من هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.



و امّا رابی ؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن، را به من یاد داد.

بیاید تفکر کنیم و ببینیم در زندگی ما آیا رابی هایی بودند که ما
از
کنارشان بسادگی گذشتیم ؟       

 

نویسنده: مرتضی پروانه


 
comment نظرات ()

 
خدایا چرا من؟
نویسنده : لیلا شیاسی - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ آذر ،۱۳٩۱
 

آرتور اش
قهرمان افسانه ای تنیس  هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا  شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.

یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود:
"چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"
 
  


آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:
در سر تا سر دنیا  بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می  کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا  من؟"
و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟


 
comment نظرات ()

 
رابطه زیبا و شگفت انگیز ادیسون و مادرش
نویسنده : لیلا شیاسی - ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ،۱۳٩۱
 

رابطه زیبا و شگفت انگیز ادیسون و مادرش!

 

مادرم کسی بود که زندگی مرا ساخت. او برای من بهترین، درست‌کارترین و معتمدترین آدم روی زمین بود و تنها به خاطر وجود او بود که احساس می‌کردم چیزی مرا به ادامه زندگی تشویق می‌کند.

 من هیچ‌گاه از او ناامید نشدم چون همیشه یک حامی تمام و کمال بود و در هیچ شرایطی امید مرا به ناامیدی تبدیل نکرد.» اینها جملات ادیسون هستند که همیشه و در هر شرایطی او
آنها را بارها و بارها تکرار می‌کرد اما فکر می‌کنید چرا مادر ادیسون تا این حد روی سرنوشت، احساسات و افکار او تاثیر داشت؟ ...

Inline image 1

توماس هفت ساله بود که مدت 12 هفته به مدرسه رفت و در یک اتاق کوچک که 38 دانش‌آموز از سنین مختلف در آن بودند،
درس خواند. معلم او که بسیار بی‌صبر، بداخلاق و بدون مهارت بود و با 38 دانش‌آموز قد و نیم قد هم باید سر و کله می‌زد چندان از ادیسون خوشش نمی‌آمد چون از سوالات پیاپی او خسته شده بود و پاسخی برای آنها نداشت و ضمنا به نظر او ادیسون رفتاری خودمحور داشت که هیچ‌کس نمی‌توانست حریف آن شود. معلم همیشه او را با لقب «کله پوک بی‌خاصیت» صدا می‌کرد در حالی که ذهن ادیسون سرشار از سوالات و نادانسته‌ها بود و همه می‌دانستند که او بسیار بزرگ‌تر از سن و سالش فکر می‌کند اما معلم او معتقد بود
توماس پیش از حد فعالیت می‌کند که حتی بعدها بسیاری از متخصصان معتقد بودند او دچار بیش فعالی و کاهش تمرکز است.

 این رفتارها و واکنش‌ها که در مدرسه نسبت به او ارایه می‌شد توماس را ناراحت کرده بود ولی مادرش اقدامی انجام داد که شاید در آن زمان بی‌معنا و بیهوده بود اما در اصل بسیار موثر و سرنوشت‌ساز شد. مادر که بسیار به توماس علاقه داشت و به گفته ادیسون زندگی او را ساخت شرایط را کاملا درک کرد و از اوضاع و احوال فرزندش و جو مدرسه به این نتیجه رسید که بهتر است فورا پسرش مدرسه را ترک کند و در عوض خودش در منزل مسوولیت تدریس او را به عهده گرفت چون حس می‌کرد محیط مدرسه نه تنها تاثیری مثبت روی او ندارد بلکه ممکن است راه
را برای او ببندد.

 مادر خیلی زود متوجه شده بود که به علت هوش سرشار پسرش این دیگران هستند که او را درک نمی‌کنند. به این ترتیب
کتاب‌های مختلف از جمله انجیل را به او یاد داد.
 عمده منابع آموزشی او در منزل از کتب موثق آن زمان بود. متاسفانه ماجرا به همین خوبی و خوشی ادامه پیدا نکرد چون توماس در همان سنین کودکی مشکل شنوایی پیدا کرد که دلیل آن مخملک و عفونت مکرر گوش بود اما مادر این موضوع را هم برای توماس به یک مشکل پیش پا افتاده تبدیل کرد و نگذاشت ناامیدی و یأس راه او را مسدود کند. ادیسون با همان ذهن پویا و جدی علاقه
شدیدی به تاریخ و ادبیات انگلیسی پیدا کرد و دایم اشعار مختلف شعرای انگلیسی زبان را زمزمه می‌کرد.

 در سن 11 سالگی، پدر و مادر او سعی کردند اشتهای وافر او را به دانستن از طریق آشنایی به کتابخانه محلی برطرف کنند
چون او سرشار از سوالات مختلف بود و علاقه وافری به دانستن داشت. این تمایل آن‌قدر زیاد بود که توماس هر کتابی که در قفسه بود می‌خواند اما باز هم مادرش با درایت به موقع او را راهنمایی کرد تا در آنچه می‌خواند دقت نظر داشته و انتخاب کند و باز هم مادر بود که در جریان تمام کتب خوانده شده و یا موجود در کتابخانه قرار داشت.

 

به این ترتیب او در سن 12 سالگی مطالعه حدود 5 سری چند جلدی از کتب معتبر تاریخی، آناتومی، علوم و شیمی را تمام کرد. متاسفانه از این سن به بعد او با مشکلاتی روبه‌رو شد. مثلا علاقه شدیدی به فیزیک و قوانین نیوتن پیدا کرد اما مادر نتوانست با همان اندوخته‌های اندک از علم فیزیک ذهنش را پرورش داده و قدرت تفکر و آزمایش را در او ایجاد کند.

 

متاسفانه چون تحصیلات رسمی نداشت، نتوانست در مراحل پیشرفته‌تر علوم و مهندسی ادامه تحصیل بدهد اما باز هم
مادر به کمکش شتافت و نگذاشت درمانده و ناامید شود.

 به این ترتیب با تشویق‌های مکرر مادر او به این فکر افتاد که خودش آزمایش‌ها را انجام دهد. نکته قابل‌توجهی که در شخصیت توماس دیده می‌شد و تا آخر عمرش برای همه جالب بود صبر و حوصله بیش از حد او در حل مسایل و مشکلات بود که به گفته او از مادرش یاد گرفته بود. در همان 12 سالگی رفتاری بزرگ‌منشانه داشت و از والدینش خواست که اجازه کار به او بدهند و باز هم والدین و به خصوص مادر با درایت کافی به او اجازه کار دادند چون حس می‌کردند با این اقدام به توماس کمک می‌کنند که هر چه زودتر بتواند آزمایشگاهی را که همیشه دوست داشت راه بیندازد.

 

در سن 16 سالگی در حالی که 80 درصد شنوایی گوش راستش از بین رفته بود باز هم با تشویق‌های مادر توانست اولین اختراع خود را که «تکرارکننده خودکار» بود مطرح کند. این دستگاه سیگنال‌های تلگراف را منتقل می‌کرد و اجازه می‌داد هر کس سیگنال‌های موردنظر را با سرعت و سلیقه خود به صورت کد مورد نظر تبدیل و ترجمه کند و بعد از آن اختراعات گوناگون انجام داد که درنهایت به اختراع الکتریسیته رسید.

 

ادیسون می‌گوید: «در مراحل مختلف آزمایشات و اختراعات بارها و بارها شکست می‌خوردم و حتی خرابی به بار می‌آمد اما می‌دانستم که تنها یک مکان مرا دوباره آرام کرده و به ادامه کار تشویق می‌کند و آن هم نزد مادرم بود. هیچ‌گاه مرا سرزنش و یا مسخره نکرد. ناامیدم نکرد و فقط حمایت و پشتیبانی از او می‌دیدم. صبر من که زبانزد همه همکاران بود از مادر به من رسیده بود. او با درایت و راهکارهای عاقلانه و درست، زندگی مرا ساخت و من هم تا جایی که می‌توانستم دنیا را ساختم.»

 

منبع: سلامت ایران


 
comment نظرات ()

 
تلنگر
نویسنده : لیلا شیاسی - ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ،۱۳٩۱
 

شخصی به بودا گفت: " من خوشبختی می خواهم "، بودا پاسخ داد : " نخست * من * را حذف کن که حکایت ار نفس دارد. سپس * می خواهم * را حذف کن که حکایت از میل و خواسته دارد. اکنون آنچه که با تو باقی میماند خوشبختی است.

                                     


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : لیلا شیاسی - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آبان ،۱۳٩۱
 

 

دلیل ترس کودکان از امتحان چیست؟     

 

کودکان معمولاً هنگام امتحان و آزمایش به اضطراب و استرس خاص دچار می‌شوند. همه ما که چند کلاس درس خوانده‌ایم این تجربه را از مقطع اول ابتدایی به شکلی به دست آوردیم: گاه با تجربه‌ای تلخ و گاه با تجربه‌ای شیرین. با فرارسیدن زمان امتحان بسیاری از کودکان دبستانی گویی با غولی هولناک، دست و پنجه نرم خواهند کرد؛ اگر وارد دنیای شیرین آنها شویم همه از امتحان سخن می‌گویند، بدون آنکه از آن چندان اطلاعی داشته باشند.

امتحان، تصویری خشن و گاه ناخوشایندی است که کودکان را می‌آزارد. نگاهی به نقش امتحان و ویژگی‌های آن این مزیت را دارد که خانواده‌ها با این بخش از زندگی کودکان خود به شکلی واقعی برخورد کنند.

وقتی که معلم اول ابتدایی ورقه‌های امتحان را به دانش‌آموزان می‌دهد، از آنها می‌خواهد «بدون آنکه» به دست یکدیگر نگاه کنند، «بدون آنکه» حرف بزنند، «بدون آنکه» سر خود را برگردانند و «بدون آنکه» از کسی چیزی بگیرند و یا چیزی بپرسند باید به سئوالات پاسخ بگویند تا نمره خوبی بگیرند. وقتی که جملات فوق بر فضای شیرین کلاس کودکان جاری می‌شود، یکباره سایه‌ای از ترس و وهم جای آن شیرینی و خنده‌های کودکانه را می‌گیرد، معلم لبخند بر لب ندارد و در حال نظارت برکار بچه‌هاست.


تصویر فوق بارها و بارها در بسیاری از کلاس‌ها نقش بسته و چه بسا کودکان زیادی را دچار تنش روحی ساخته است و نطفه نوعی تیک‌های عصبی را در جان آنها منعقد می‌کند. حال آنکه در هنگام امتحان، اولین چیزی که معلم برای هر مقطعی باید در نظر بگیرد، دادن اعتماد به نفس و امیدواری به بچه‌ها است.



کودکان از وقتی که پا به کلاس درس می‌گذارند، اگر از همان اول از واقعه‌ای به نام امتحان هراس داشته باشند، تا هنگام وقوع آن نوعی اضطراب و تشویش خواهند داشت و در زمان وقوع امتحان نیز گاهی از پس آن چندان بایسته و امیدوار بیرون نخواهند آمد. معلم مقطع ابتدایی باید از آغاز ورود دانش‌آموز به کلاس هیولای امتحان را از بین ببرد و حتی اگر کودکانی از قبل با مقوله امتحان آگاهی دارند، اما از آن می‌ترسند، آنها را متقاعد کند که امتحان و سر جلسه امتحان حاضرشدن چیزی نیست جز همین سرکلاس نشستن‌های همیشگی و پاسخ دادن به درس‌های هرروزه.


بسیاری از کارشناسان امور تربیتی معتقدند که کودکان بیشترین تأثیر و آموزش را درسالهای اول تحصیلی کسب می‌کنند و هرچه را که در این مقطع آموختند در واقع به عنوان سنگ بنای مقاطع دیگر استفاده می‌کنند، حال اگر سنگ بنایی چنین مهم و حیاتی، پوک، تهی و خالی از محتوا باشد و در ساختار آن وسواس و دقتی انجام نشود تردیدی نیست دیواری که بر روی آن فراز می‌آید هر آن احتمال ریزش و فروریختن آن می‌رود.


اما واقعیت این است که هنوز بسیاری از معلمان اصلاً از وضعیت روحی کودکان آگاهی ندارند. کودکان حساس‌ترین و لطیف‌ترین روح بشری را دارا هستند و کمترین بی‌اعتنایی، سخت‌گیری، آموزش غلط و ترس، آنها را از لحاظ روحی و حتی از لحاظ فیزیکی آسیب می‌رساند.


روح حساس کودک چون به اصطلاح از سنسورها و یا عصب‌های نازک‌تر و ضعیفتری برخورداراست، واکنش نشان می‌دهد و زودتر تخریب می‌شود، به این معنی که روح کودکان چون نرم‌افزارهایی هستند که باید به گونه‌ای آرام و با طمأنینه و لطایف‌الحیل با آن برخورد کرد.


معلمان مقطع ابتدایی باید ذهن ، روح و جسم کودکان را در مقابل مشکلات آبدیده و محکم کنند و بی جهت آنها را دچار واکنش‌های عصبی نسازند.


یکی از این موارد توجه دادن کودکان به مقوله امتحان است. متاسفانه بسیاری از
معلمان در این مقطع از امتحان به عنوان حربه و اهرم فشار استفاده می‌کنند، نه به عنوان بهره‌برداری درست از داشته‌ها و یادگرفته‌ها در طول ماه وسال.

اساساً نگاه اهرم‌وار به امتحان باعث می‌شود که دانش‌آموزان نیز از آن به عنوان
محل تلاقی معلم و شاگرد تصور کنند و حتی با امتحان ندادن به زعم خود، معلم را در مواردی متنبه سازند و گاهی این معادله برعکس عمل می‌کند و معلمان از امتحان به عنوان روز تسویه‌حساب بهره می‌گیرند، این شیوه خصوصاً در سا‌لهای آغازین تحصیل چون زهری است که بر اراده و افکار دانش‌آموز ریخته می‌شود و گاه در اندک زمانی عمل می‌کند و گاه به طور فرسایشی در دراز مدت دانش‌آموز را از پای در می‌آورد.



بارها شاهد بودیم که بسیاری از دانش‌آموزان صرفاً به دلیل سختگیری برخی معلمان درسر جلسه و استفاده اهرمی از امتحان، ترک تحصیل کرده که هم برای خود و هم برای خانواده مشکلات عدیده‌ای را فراهم آوردند.



با توجه به آمار دانش‌آموزان ترک تحصیل‌کرده می‌توان ادعای فوق را بدون هیچ تردیدی باور کرد، گرچه مسئولان آموزشی مدعی‌اند هر سال بر تعداد دانش‌آموزانی که ترک تحصیل می‌کنند کم می‌شود، اما اگر این ادعا مقرون به واقعیت باشد در عین حال هر تعداد دانش‌آموزی که از تحصیل دست بکشد، باری بر مشکلات جامعه و خانواده‌ها افزوده می‌شود.



در هر حال فاکتور سخت‌گیری امتحان و هیولا ساختن آن یکی از عوامل مهم ترک تحصیل دانش‌آموزان بوده است که این امر در مقاطع تحصیلی، خصوصاً در دوران ابتدایی و راهنمایی بیشتر مشهود است.



اگر معلمان دروسی را که خوانده‌اند مرتبط با آموزش صحیح و اصولی بوده باشد و از لحاظ روانی و ذهنی نیز با تدریس آشنا باشند، یقیناً هر چیز را به جای خود به کار خواهند برد و امتحان را نه چندان مهم تلقی می‌کنند که دانش‌آموزان را بترسانند، نه آنقدر سهل می‌گیرند که دانش‌آموز نسبت به آن بی‌تفاوت باشد.



متأسفانه نظام آموزشی ما چنان نمره‌محور است که گویی هیچ آموخته و داشته‌ دانش‌آموزان غیر از متون درسی کتاب بی‌فایده است. در حالی که اگر در نظام آموزشی با مقوله امتحان معقولانه و درست برخورد کنند و معلمان را ملزم به آموختن صرف متون دروس به دانش آموزان نسازند و از معلمان هم نخواهند که دانش‌آموز باید «واو» به «واو» کتاب را در ورقه امتحان بنویسد، شاید خودبه‌خود هیولای امتحان ابهت و قدرت خود را ازدست بدهد.



بسیاری از دانش‌آموزان گاه در نوشتن لغت به لغت کتاب دچار مشکل می‌شوند ولی می‌توانند پاسخ پرسش‌ها را در حدی که فهم کردند روی ورقه امتحان بنویسند، اما چون نظام آموزشی پاسخ لغت به لغت را می‌خواهد در نتیجه به جواب‌های داده شده نمره‌ای تعلق نمی‌گیرد و خودبه‌خود موجبات ترس و ناامیدی دانش‌آموزان از امتحان را پدید می‌آورد. این در حالی است که در برخی از کشورها‌، امتحان به شکلی که در کشور ما انجام می‌شود منسوخ شده و یا در بعضی مقاطع اصلاَ از دانش‌آموز امتحان نمی‌گیرند.

بسیاری از دانش‌آموزان هنگام امتحان به دلایلی دچار دلهره و ترس می‌شوند، گاهی ترس، منشأ خانوادگی دارد و به سخت‌گیری‌های بی‌مورد پدران و مادران مرتبط است وگاه این ترس از مدرسه سرچشمه می‌گیرد.



برخی از والدین همیشه دوست دارند که فرزندان آنها نمرات خوبی در حد 20 بگیرند واگر فرزندشان نمره دلخواه آنان را نگیرد او را مورد شماتت و سرزنش قرار می‌دهند وزمینه ترس و وحشت از امتحان را فراهم می‌کنند. ترس کودکان از گرفتن نمرة کم گاهی نه تنها باعث پیشرفت و موفقیت آنها نمی‌شود بلکه نقش بسزایی در یأس و ترس آنها وافت تحصیلی دارد.



نقشی که نمره در زندگی آموزشی کودکان بازی می‌کند بسیار مهم و جدی است. بسیاری ازمعلمان برای نمره‌های بالا خیلی اهمیت قائل می‌شوند و همین امر باعث می‌شود که ورقه‌های امتحانی را با وسواس خاصی تصحیح کرده و به دنبال نمره‌های بالا باشند ودر آن صورت شاگردانی را که نمره بالا آوردند مورد ستایش قرار می‌دهند و کسانی که نمره پایین آوردند سرزنش می‌شوند. اما اگر دانش آموزی در مدرسه معلومات عمومی خوب و سطح آگاهی‌های او بالا باشد چندان مورد توجه معلم یا معلمان قرار نمی‌گیرد و این احتمال هم وجود دارد که آن دانش ‌آموز به دلایلی نمرات مطلوب نگیرد و همین امر سبب می‌شود که چندان مورد توجه نباشد.


موارد فوق همیشه و هر روزه در بسیاری از مدارس اتفاق می‌افتد، ولی کسی به آنها توجه نمی‌کند. انگار که معلمان وظیفه‌ای جز درس دادن و درس خواستن از دانش‌آموزان را ندارند.


معلمان باید بدانند که نمره‌های امتحانی هر دانش‌آموز در حقیقت شاخص عملکرد و نوع تدریس آنها در کلاس است. شکی نیست هر چه که دانش‌آموزان از نمره‌های بالاتری برخوردار باشند، در وهله اول نتیجه تلاش معلم مشخص می‌شود و بعد نتیجه یادگیری دانش‌آموز. اما در عین حال باید توجه داشت که نتایج شکلی و صوری را نباید فدای کیفیت آموزشی کنند.


تردیدی نیست که نظام آموزشی هم در پایان سال براساس داده‌های آماری که نشان‌دهنده قبولی بیشتر دانش‌آموزان و نمرات بالا باشد، مدارس موفق را اعلام می‌کند، اما این کار در حقیقت سم مهلکی است که نظام آموزشی را در درازمدت دچار چالش و مشکلات خاصی می‌کند؛ همان‌گونه که در حال حاضر بسیاری از فارغ‌التحصیلان آموزشگاه‌ها از کمترین آگاهی و اطلاعات عمومی برخوردار هستند و گاه برای نوشتن حتی چند سطر چه از لحاظ املایی و چه انشایی دچار مشکل می‌شوند و این آفت در حقیقت از کلاس‌های مدارس در جان بچه‌ها رسوخ می‌کند که نمره‌محوری، نه نخبه‌محوری، را سر لوحه کارهای خود قرار دادند.


اگر معلمان امتحان ثلث را خیلی جدی بگیرند ولی به دانش‌آموزان آگاهی‌های لازم را ندهند، در واقع ضعف و سستی نظام آموزشی را اشاعه می‌دهند. به همان صورت که امتحان مهم است حفظ روحیات و احساسات کودکان نیز اهمیت دارد. معلم باید مانند روانشناس در برخورد با دانش‌آموز به مسایل پیرامونی توجه کند و مشکلات و نگرانی‌های روحی و روانی او را درک کند.


بسیاری از تحقیقات انجام شده نشان می‌دهد که در زندگی تحصیلی دانش‌آموزان مهم‌ترین روزهای زندگی آنان روز امتحان است. گاهی بسیاری از دانش‌آموزان تمامی دوره‌های امتحانی را به خاطر دارند و معمولاً هم از سختی‌ها و اضطراب و استرس آن سخن می‌گویند.این مقوله نشان می‌دهد که معلم باید به یاد داشته باشد که مهم‌ترین روزهای زندگی پدران و مادران آینده را با سخت‌گیری‌های بی‌مورد مواجه نسازد.


معلم در واقع مانند مربی فوتبالی است که نتیجه‌ای که تیم او می‌گیرد نشانه اقتدار
و علم آن مربی است و همین مولفه سبب می‌شود که هم دانش آموز و هم معلم نوعی ارتباط دوسویه با هم داشته باشند. واقعیت این است وقتی که زمان امتحان فرا می‌رسد درحقیقت زمان امتحان معلم نیز هست، نه اینکه فقط زمان امتحان دانش‌آموز باشد. این دو به نوعی می‌توان گفت که نتیجه یک سال کوشش مشترک را به چشم می‌بینند. برای آنکه دانش آموزان خصوصاً در مقاطع ابتدایی با نوع امتحان آشنا شوند درس‌هایی را که معمولاً مهم و جدی هستند باید هر روزه در کلاس درس مرور کنند و ذهن آنها برای پاسخگویی آماده شود و هم آنکه هیچ وحشتی از امتحان نداشته باشند.


امتحان دادن و نمره خوب گرفتن اگر چه شیوه‌ای مناسب و پسندیده است، اما باید دانست که فتح هفت‌خوان رستم نیست؛ ولی متأسفانه در کشور ما به گونه‌ای عمل می‌شود که از هفت‌خوان رستم هم مهم‌تر و هم سخت‌تر است. بسیاری از والدین نیز امتحان ثلث را چنان مهم و جدی می‌گیرند و اصرار دارند که بچه‌هایشان حتماً باید نمرات خوبی بگیرند تا آنها را خوشحال سازند. و یا اینکه در نشست‌های فامیلی نمرات بچه‌های خود را به رخ دیگران بکشند، آنها در واقع برای ارضای روحیات خود به هر قیمتی بچه‌ها را قربانی می‌کنند در حالی که برای پدر و مادر واقع‌بین نمرة ایده‌آل نمره‌ای است که فرزندانشان به شکل مطلوب از کتاب آموختند و طوطی‌وار به حفظ درسی مبادرت نورزیدند، بلکه آنان مفاهیم دروس را درک کردند و حتی توان بازپس دادن آن را در دیگر مجامع دارند.

اگر والدین از نقش خود آگاه باشند و فرزندان خود را با توان علمی بالا به مدرسه
بفرستند، یقیناً نه بچه‌های خود را از امتحان می‌ترسانند و نه از آنها انتظار بی‌جایی دارند.


معلمان و والدین در قبال دانش‌آموزان یک وظیفة مشترک دارند و آ‌ن دادن امیدواری به‌دانش‌آموزان و اعتماد به‌نفس بخشیدن به آنان است. برخورد دوگانه و یا سخت والدین و معلمان درگمراهی دانش‌آموزان نقش مهمی دارد. تنها راه، تشریک مساعی و همکاری و همفکری مشترک با دانش آموزان است.


معلمان و والدین قبل از امتحان اگر راهکارهای ذیل را عملی کنند، تردیدی نیست که درپیشرفت درسی و روحی دانش‌آموزان موثر واقع می‌شود:



• معلمان از آغاز سال تحصیلی در فراگیری دروس به دانش‌آموزان کمک و با تلاش و جدیت آنها را در یادگیری درس‌های مشکل و دیرفهم ترغیب کنند.

• معلم به هیچ وجه دانش آموز را از امتحان نترساند و از لحاظ روحی وی را برای امتحان آماده کند.

• والدین در منزل، فرزند خود را مورد آزمون قرار دهند و دروس لازمه را از آنها بپرسند، تا او را برای امتحان آماده کنند.

• قبل از آنکه دانش‌آموزان، خصوصاً در مقاطع تحصیلی ابتدایی و راهنمایی، با امتحان ثلث مواجه شوند، ‌والدین آنها ورقه‌های امتحانی مشابه را به دانش‌آموزان داده و از آنها در منزل آزمون بگیرند.

• والدین نباید همه مسئولیت آموزشی را به دوش مدرسه و معلمان بگذارند، ‌بلکه خود باید در مقاطعی وارد عمل شده و به نوعی به کمک معلمان بیایند و باری از دوش معلم بردارند.

• معلمان باید در دفعات زیاد بعد از هر درس از دانش‌آموز امتحان بگیرند و ترس و وحشت بی‌مورد آنها را از بین ببرند، معلم باید توجه داشته باشد ترس عامل اصلی افت تحصیلی دانش‌آموزان است و آنها را نباید از امتحان ترساند.

• اگر قبل از شروع امتحان معلم یا مدیر مدرسه با بچه‌ها صحبت کنند و به آنان
دلگرمی بدهند چه بسا دانش‌آموز با خاطر آسوده‌تری امتحان بدهند.

• هر مدرسه‌ای اگر در ایام امتحان از کسانی که به مسائل روانشناسی کودک آگاهی دارند، کمک بگیرد، یقیناً در کارها و رفتار کودکان موثر واقع می‌شود.

• دانش آموزان قبل از امتحان باید به مقدار کافی غذا بخورند تا قند خون آنها پایین نیاید و موجب سستی و کسالت آنها نشود. گاهی گرسنگی و تشنگی سبب می‌شود که دانش‌آموز نتواند چنان که شایسته است در سر جلسه آماده باشد.

• هنگام امتحان مسئولان آموزشگاه لازم است فلاکس‌های آب را در دسترس دانش‌آموزان قرار داده و یا به هر کدام لیوان یک بار مصرف داده تا دانش آموز هنگام خوردن آب دچار مشکل نشود. آب از لحاظ روانی سبب آرامش کودکان می‌شود و آنها را در صورت اضطراب و استرس آرام می‌سازد.

• باور به دانش آموز و داشته‌های آن سبب می‌شود که دانش‌آموز هم خود را باور کند.

http://www.aftabnews.ir/vdcbszwbrhbf.html


 
comment نظرات ()

 
ده فرمان
نویسنده : لیلا شیاسی - ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳٩۱
 

 

ده فرمان " لیمن"    

  

Someone has written these beautiful words.
 

Must read and try to understand the deep meaning of it.
They are like the ten commandments

to follow in life all the time 

 

 

شخصی این کلمات زیبا را نوشته است. باید آنها را خواند و معنای عمیق آنها را درک کرد.آنها همچون ده فرمان هستند که باید در زندگی همواره مورد تبعیت قرار بگیرند

1]   Prayer is not a "spare wheel" that you pull out when in  trouble,

but it is a "steering wheel"  that directs the right path throughout.

 

دعا لاستیک یدک نیست که هرگاه مشکل داشتی از آن استفاده کنی بلکه فرمان است که راه به راه درست هدایت می کند.

2]   Know why a Car's WINDSHIELD is so large & the Rear view Mirror

is so small? Because our PAST is not as important as our FUTURE.

So, Look Ahead and Move on.

می دونی چرا شیشیه جلوی ماشین انقدر بزرگه ولی آینه عقب انقدر کوچیکه؟ چون گذشته به اندازه آینده اهمیت نداره. بنابراین همیشه به جلو نگاه کن و ادامه بده. 

3]   Friendship is like a BOOK. It takes few seconds to burn,

but it takes years to write.
دوستی مثل یک کتابه. چند ثانیه طول می کشه که آتیش بگیره ولی سالها طول می کشه تا نوشته بشه

4]  All things in life are temporary.  If going well, enjoy it,

they will not last forever. If going wrong, don't worry,

they can't last long either.

تمام چیزها در زندگی موقتی هستند. اگر خوب پیش می ره ازش لذت ببر، برای همیشه دوام نخواهند داشت. اگر بد پیش  می ره نگران نباش، برای همیشه دوام نخواهند داشت

5]  Old Friends are Gold! New Friends are Diamond! If you get a Diamond,

don't forget the Gold! Because to hold a Diamond,

you always need a Base of Gold!

دوستهای قدیمی طلا هستند! دوستان جدید الماس. اگر یک الماس به دست آوردی طلا را فراموش نکن  چون برای نگه داشتن الماس همیشه به پایه طلا نیاز داری.

6]   Often when we lose hope and think this is the end,

GOD smiles from above and says, "Relax, sweetheart, it's just a bend,

not the end!

اغلب وقتی امیدت رو از دست می دی و فکر می کنی که این آخرخطه ، خدا از بالا بهت لبخند می زنه و میگه : آرام باش عزیزم ، این فقط یک پیچه نه پایان

7]   When GOD solves your problems, you have Faith in HIS abilities;

when GOD doesn't solve your problems HE has Faith in your abilities.

 

وقتی خدا مشکلات تو رو حل می کنه تو به توانایی های او ایمان داری. وقتی خدا مشکلاتت رو حل نمی کنه او به توانایی های تو ایمان داره

8]   A blind person asked St. Anthony: "Can there be anything worse

than losing eye sight?" He replied: "Yes, losing your vision!"   
 شخص نابینایی از سنت آنتونی پرسید: ممکنه چیزی بدتر از از دست دادن بینایی باشه؟ او جواب داد: بله، از دست دادن بصیرت.

9]  When you pray for others, God listens to you and blesses them,

and sometimes, when you are safe and happy, remember that someone

has prayed for you.
وقتی شما برای دیگران دعا می کنید، خدا می شنود و آنها را اجابت می کند و بعضی و قتها که شما شاد و خوشحال هستید یادتان باشد که کسی برای شما دعا کرده است

10] WORRYING does not take away tomorrow's Trouble,

it takes away today's PEACE.
نگرانی مشکلات فردا را دور نمی کند بلکه تنها آرامش امروز را دور می کند.

 
 
 
 
 
 


 
comment نظرات ()

 
تلنگر
نویسنده : لیلا شیاسی - ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳٩۱
 

  زهد آن نیست که تو صاحب چیزی نشوی ؛ زهد آن است که چیزی نشود صاحب تو

 

بگذار عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه به او می نگری                    


 
comment نظرات ()

 
کودکان سندرم داون، فرشتگان زمینی
نویسنده : لیلا شیاسی - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ،۱۳٩۱
 
خبرگذاری جمهوری اسلامی ایران - ۸/۲/۸۶ - از سندرم دان بیشتر بدانیم -  عاطفه میر سیدی ،  خبرنگار واحد مرکزی خبر:

                                                         

 

 

وقتی که به کانون سندرم دان رفتم ؛ پدر و مادرهایی را دیدم که با قوت و اراده فراوان ، وقت  زیادی  را صرف آموزش و همراهی  با کودک معلول  ذهنی شان می کنند ، کودکان توانمندی که این روزها برای معرفی آنان از اصطلاح " بچه های  آهسته گام " استفاده می شود . سندرم دان  dawn syndrome

نوعی اختلال ژنیتکی است  یعنی  تفاوتی  در ژنتیک این بچه هاست و بنابر این قابل درمان نیست ،  مردم عادی  در سلولهای  بدنشان 46 کروموزوم دارند اما این بچه ها 47 کروموزوم اند . در واقع هنگامی که سلول جنسی ماده یا همان تخمک از دو قسمت شدن سلولهای اولیه در تخمدان ها در حال تشکیل شدن است  و کروموزوم های سلول اولیه برای  دو قسمت شدن  نصف می شوند ،  کروموزوم شماره21 در بعضی موارد در بدن مادر نصف نمی شود در نتیجه سلول جنسی ماده تشکیل شده به جای آنکه  23 کروموزوم داشته باشد ، 24 کروموزوم دارد . این تخمک در لقاح با اسپرم 23 کروموزومی سلول جنین با 47 کروموزوم تشکیل می دهد همه ما به طور طبیعی  23 کروموزوم را از مادر و 23 کروموزوم را از پدر می گیریم  تا 46 کروموزومی  باشیم اما این کودکان 24 کروموزوم از مادر دریافت می کنند . سندروم دان از همان ابتدای  تولد با شکل صورت که کاملا گرد است ، گوش های پایین تر از معمول و چشم های کشیده  و کف دست ها که خطوط  کمی دارد ؛  قابل تشخیص است . دکتر  ساحل همتی متخصص اعصاب و عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی  ایران که به صورت داوطلبانه به بچه های  کانون سندروم دان خدمت می کند به ما گفت : به طور معمول  یک نوزاد از هر 800 نوزادی  که به دنیا می آیند به سندروم دان مبتلا هستند  ، این احتمال  یک به 800  بعد از آن 30 سالگی مادر بیشتر می شود  و به این علت  پزشکان  مادران باردار 30 سال به بالا را به منظور تشخیص زود هنگام  این اختلال برای ازمایش های  خاص می فرستند .دکتر همتی با بیان این که  80 درصد مراجعان کانون بانوانی هستند که زیر 30 سالگی  باردار و صاحب فرزند سندروم دانی شده اند تاکید کرد : کتاب های جدید پزشکی همه توصیه می کنند امروز دیگر همه مادران چه زیر 30 سال  و چه 30 سال به بالا را در 3ماه نخست بارداری  برای انجام سونوگرافی و آزمایش های خونی مربوط به سندروم دان ارجاع دهیم تا در صورت تشخیص  جنین زیر 3 ماهگی سقط شود .

پدر مهیار کودک 7 ساله ای که از لاهیجان به کانون  آمده بود ؛ گفت : از وقتی  مهیار  در سن 4 سالگی  به مهد کودک عادی رفت در همه زمینه ها بسیار پیشرفت کرد . پدر مهیار تاکید کرد : نیاز مهیار و مهیارها امروز این  است که با کودکان عادی باشند ، با آنان آموزش ببینند و بازی کنند زیرا کودکان  سندرم دان  از محیط می آموزند و آموزش برای آنها اهمیت زیادی دارد . تقاضای اصلی والدین این کودکان هم در کانون پذیرفتن این بچه ها در مهد کودک ها و مدارک عادی بود آنها می خواستند  سازمان بهزیستی و وزارت آموزش و پرورش این موضوع را قانونی کند .
دکتر همتی گفت :  60 تا 70 درصد کودکان سندرم دان در سراسر جهان در  مدارس عادی  تحصیل می کنند . بیمه شدن این کودکان برای خدمات پزشکی و بهداشتی  خواسته دیگر این  والدین بود چون این بچه ها بیشتر از کودکان طبیعی بیمار می شوند و خدمات مراقبتی  پزشکی  بیشتری  نیاز دارند . این عده از کودکان با مراقبت های  خوب بهداشتی  عمر طولانی  می کنند ، مثل بیژن 53 ساله که می گفت : از زندگی خود خیلی راضی است .

وقتی به کودکان سندرم دان در کلاس های کانون  مثل کلاس موسیقی و کلاس  سفالگری نگاه می کردم  در مقابل  خودم نوع پاکی  از خلقت خداوند را می دیدم اگر برای " بچه های  آهسته گام " فضای  آموزشی را مناسب مهیا کنیم انان هم می توانند زندگی اجتماعی  طبیعی داشته  باشند  آن روز  مهیار سوره های  زیبایی را از قرآن  مجید می خواند ، سرود می خواند ، محمد کاسه و گلدانهای سفالی زیبایی می ساخت و مینا و حسین و مرضیه به شکلی بسیار زیبا ساز می نواختند . آنها نمونه هایی از کودکان سندرم دان آموزش دیده بودند ،  آن روز به من ثابت شد که این بچه ها هنرمند می شوند و مثل ارشام می توانند قهرمان باشند .آرشام 31 سالش است و تاکنون دو بار یکی در ایرلند و دیگر در تونس در مسابقات المپیک استثنایی در رشته شنا به مقام دوم رسیده است ،  دیوارهای  کانون پر بود از عکس های  هنرمندی  و قهرمانی  آرشام و دیگر بچه های سندرم دان .

 

منبع: www.down.blogfa.com

 

 


 
comment نظرات ()

 
الگویی استثنایی برای زندگیمان
نویسنده : لیلا شیاسی - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳٩۱
 

            

تا به حال عکس این دانشمند جوان و نابغه کشور را دیده اید؟
جوانی که با همه درد ها و مشکلات جسمانی تا آخرین لحظات زندگی خود دست از کسب علم و دانش بر نداشت و مدال های افتخار را یکی پس از دیگری به گردن آویخت.

محمد شیرعلی شهرضا که از دانشجویان ممتاز دانشگاه صنعتی شریف و متولد سال 1365 بود دانشجوی نابغه دانشکده علوم ریاضی دانشگاه صنعتی شریف که دانشجوی نمونه کشوری سال 86، دارنده رتبه اول جشنواره جوان خوارزمی در سال 85 و پژوهشگر ممتاز انجمن رمز ایران بود. در طول دوره کارشناسی خود
موفق به ارایه 80 مقاله علمی در کنفرانس‌های بین‌المللی شد و 13 مقاله چاپ شده در مجلات معتبر علمی پژوهشی داشت و یک اختراع ثبت شده نیز از خود به جا گذاشت. او درسال 1385 به عنوان پژوهشگر جوان ممتاز انجمن رمز ایران در مقطع کارشناسی برگزیده شد و در دومین کنفرانس بین‌المللی ایکتا 2006
(ICTTA 2006) به عنوان جوان‌ترین محقق انتخاب شد وهمچنین در یازهمین کنفرانس بین‌المللی انجمن کامپیوتر ایران(CSICC2006) به عنوان جوان‌ترین محقق برگزیده شد. این دانشجوی فقید یک کتاب به عنوان «آموزش الگوریتم‌ها» تألیف کرد و همچنین 2 بخش برای دایره المعارف
Encyclopedia of Mobile Computing&commerce 
و کتاب
Handbook of on secure Multimedia Distribution
را نوشته است.
زمینه‌های تحقیقاتی مورد علاقه وی نهان‌نگاری اطلاعات، برنامه‌نویسی تلفن همراه وسیستم‌های تفکیک کاربران انسانی از ماشین بود
. وی چندی پیش بر اثر ناراحتی ستون فقرات درگذشت. آیا محمد شیر علی شهرضا لحظه ای خود را اسیر درد و رنجی کرده بود که تمام عمر گریبانگیر او بود؟
اگر چنین کرده بود آیا از این عمر کوتاه اما پرثمروی خبری بود؟

 

                                   


 
comment نظرات ()

 
نقش افکار در عملکرد
نویسنده : لیلا شیاسی - ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳٩٠
 

چطور عمل می کنیم؟ همانطور که می اندیشیم.

اعتقادات ما در قدم اول از والدین، معلمین، همسالان، تلویزیون و
رسانه ها نشات می گیرد. وقتی سنمان کم است فکر می کنیم
بزرگترهایمان بیشتر از ما می دانند به همین خاطر به هرچه که می گویند
اعتماد می کنیم. اما هرچه سنمان بالاتر می رود، دیگر خودمان اعتقادات و
باورهایمان نسبت به دنیا را شکل می دهیم. اما کمی از ته نشین اعتقادات
دوران کودکی در ما می ماند. گاهی اوقات بدون اینکه خودمان خبر داشته
باشیم درونمان لانه می سازند.

برخی باورهای نادرست در والدین و انتقال آنان به فرزندانشان و ادامهء این چرخهء معیوب  ، تنها با کمی تفکر در کارها و برنامه ها و صحبتهای به ظاهر کوچک و پیش پا افتاده، می توانند اصلاح شوند و نگرشی نو در همه، بویژه فرزندان ایجاد کنند.

در زیر به برخی از این باورها و اعتقادات اشاره می کنیم. آیا این
اعتقادات را در خودتان می بینید و اگر دیدید سعی کنید آنها را تغییر دهید.

1.     اگر در چیزی شکست خوردی، فردی مغلوب هستی!

این باور معمولاً در مدرسه و در روزهایی که می خواهیم وارد
بزرگسالی شویم، شکل می گیرد. تشویقمان می کنند که به هر قیمتی که شده
موفق شویم. من اگر شکست بخورم، که بسیار هم پیش می آید، دوباره تلاش
می کنم، اینقدر آن را امتحان می کنم تا بالاخره موفق شوم. اگر باور
داشته باشید که اگر در کاری شکست بخورید، فردی شکست خورده هستید، یعنی همه
آدم های دنیا شکست خورده هستند. اجازه ندهید چنین باوری شما را از زندگی
عقب بیندازد. یک باور جدید جای آن بگذارید.

2.     تا وقتی خراب نشده، چرا باید عوضش کنیم؟

منظورم عوض کردن به منظور عوض کردن نیست. درمورد ارتقاء وسایل،
فرایندها و ... صحبت می کنم. برای حرکت کردن با سرعت زندگی ما نیاز به تغییر
داریم و خیلی وقت ها با کسانی برخورد می کنید که مخالف تغییر هستند. تا
می توانید از چنین افرادی دوری کنید. اگر می بینید چیزی را
می توانید ارتقاء دهید، معطل نکنید.

3.     به اندازه کافی برای اینکار استعداد نداری!

هیچ کس در دنیا تا زمانیکه کاری را شروع نکرده، مهارت کافی برای
آن را ندارد. اگر می خواهید کاری را انجام دهید فقط کافی است که شروع کنید.
از اینکه ممکن است در برای تحصیل در رشته حسابداری نتوانید وارد دانشگاه شوید
استرس به خودتان راه ندهید، فقط کافی است شروع کرده و تلاش کنید تا به آن دست پیدا
کنید. اینترنت خیلی بیشتر از آنچه که در دانشگاه یا مدرسه به شما یاد می دهند
اطلاعات دارد پس فقط کافی است که دنبالش باشید.

4.     برای امتحان کردن یک کار تازه دیگر پیر
شده ای!

متوسط امید به زندگی در کشورهای پیشرفته، برای مردها 75 و برای زنان 79
سال است. مطمئن باشید این عدد تغییر خواهد کرد و خیلی زود این سن به 100 سال خواهد
رسید. این یعنی ما هیچوقت برای شروع کردن یک کار جدید پیر نیستیم. امتحان کردن یک
کار تازه بهترین راه برای فعال نگه داشتن مغز و بالا بردن انگیزه برای زندگی است.
مردم ما انتطار دارند تا 75 سالگی عمر کنند، و فکر می کنید چه اتفاقی
می افتد؟ تا همین سن بیشتر عمر نمی کنیم! اگر انتظار داشته باشیم که تا
100 سالگی زنده بمانیم، مطمئناً تغییرات بیشتری در زندگیمان ایجاد می کنیم و
کمتر خودمان را منحصر به زمان می کنیم. امتحان کنید.

5.     دیگران شما را کنترل میکنند.

این شما هستید که خود را کنترل می کنید نه هیچ چیز دیگری. هیچکس
در این دنیا شما را کنترل نمی کند، این شما هستید که نیروی درونتان را کنترل
می کنید. شما برای زندگی به هیچکس و هیچ چیز جز خدا نیاز ندارید، پس
زندگیتان را کنید و سرنوشتتان خود رقم بزنید.

6.     شما به حساب نمی آیید.

این واقعیت که زنده اید نشان می دهد که فرد خاصی هستید. اگر
می خواهید فردی خاص و خارق العاده باشید، باید تلاش کنید. تک تک ما
استعداد خاصی داریم که از آن بی خبریم و هنوز کشفش نکرده ایم. برای
اینکه ببینید واقعاً به چه چیز علاقه مندید، همه چیز را امتحان کنید. من
واقعاً به تغییر اعتقاد دارم. مجبور نیستید همه عمرتان یک کار را انجام دهید. سبک زندگیتان
را بارها و بارها تغییر دهید تا راهی را پیدا کنید که دوست دارید.

7.     دنیا به دور تو نمی چرخد!

کل دنیا فقط درمورد شماست. هر فرد در این سیاره دنیای جداگانه ای
دارد که در دستان خودش است. طوری که شما دنیا را می بینید با
طوری که من می بینم متفاوت است و نگرش من هم با یک نفر دیگر متفاوت است.
پس دنیا مربوط به شماست. حالا بگویید برای تغییر دنیا چه می خواهید بکنید؟

8.     هیچ کس تو را باور ندارد.

من تور را باور دارم اما نظر من هیچ ارزشی ندارد، نظر هیچ کس
ارزشی ندارد. سعی کنید خودتان را باور کنید و نیازی نداشته باشید که کسی دیگر
باورتان کند. به محض اینکه خودتان، خودتان را باور کردید، بقیه هم باورتان خواهند
کرد اما شما به باور آنها نیازی نخواهید داشت.

9.     هیچوقت نمی توانی آنقدر پول دربیاوری!

من این حرف را بارها شنیده ام. شما دقیقاً به همان اندازه که از
خودتان انتظار دارید پول درخواهید آورد. اگر من به خودم بگویم که هیچ راهی نیست
بتوانم این مقدار پول را دربیاورم، مغزم هم به دنبال راهی برای به دست آوردن آن
مقدار پول نخواهد گشت. اما اگر اینقدر قاطع باشم که این مقدار پول را به دست
بیاورم، مغزم راهی برای به دست آوردن آن پیدا خواهد کرد.

10. در این مورد هیچ کاری از دستت برنمی آید!

مزخرف است! شما می توانید هر جنبه از زندگیتان را که بخواهید
تغییر دهید. بعضی ها هیچ وقت این باور را کنار نمی گذارند و واقعاً
خجالت آور است. زندگی واقعاً سخت است و دل شیر می خواهد برای تغییر آن
پیش قدم شوید اما بدانید که از عهده آن برمی آیید. باید بدانید که چه
می خواهید و برای رسیدن به آن چه قدم هایی باید بردارید.

 

www.irangrand.ir


 
comment نظرات ()